أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

22

تجارب الأمم ( فارسى )

مىتواند فرماندهى هر يك از بخشهاى اصفهان ، رى ، كوهستان را كه خواهد بپذيرد و با هر گروه سواره و پياده كه بپسندد بدانجا شود و بماند ، ولى « بدر » نپذيرفته گفت : بايد به پيشگاه سرورم شوم . قاسم همين را بهانه كرده ، مكتفى را به او بدبين كرده گفت : ما فرماندهى آن استانها را به دو عرضه داشتيم و نپذيرفت و ميخواهد بيايد . او مكتفى را از فرايند اين كار بترسانيد و پيشنهاد كرد با وى بجنگد ، كه سركشى نموده است . چون « بدر » شنيد كه خانهء او را به نگهبان سپرده و غلامانش را دستگير كرده‌اند دانست كه آينده خطرناك است . پس كوشيد تا فرزندش هلال را از آنجا در برده پائين آورد ، چون قاسم بن عبيد اللّه از كوشش او آگاه شد ، به نگهبانانش هشدار داد كه او را بپايند . او به ابو حازم دادرس بغداد خاورى دستور داد به نزد « بدر » رود و دل او را آرامش دهد و از امير مؤمنان امان نامه ، براى او و خاندان و دارائى او ببرد . ابو حازم گفت : بايد اين سخن از خود امير مؤمنان بشنوم تا بتوانم به او بگويم ، قاسم گفت باش تا براى تو بار يابم ، سپس او ابو عمر محمد بن يوسف [ دادرس ] را خوانده همان دستور كه به ابو حازم داده بود به او داد و او همانگاه پذيرفت ، قاسم يك امان نامه نيز از سوى مكتفى نوشته به ابو عمر داد كه ببرد . چون « بدر » از واسط بيرون آمد ، ياران و بيشتر غلامانش از او پراكنده شده ، * با امان نامه به سوى مكتفى رفتند . مكتفى نيز با سپاه از بغداد به اردوگاه خود در نهر ديالى رفت . ابو عمر محمد بن يوسف نزديك واسط با « بدر » ديدار كرده امان نامه را به دو داد و نظر مكتفى و گفتهء قاسم را به او رسانيد و هر دو در « حراقهء » [ 1 ] « بدر » سوار شده به بالا آمدند . « بدر » با ابو عمر قرار گزارد كه مطيع و سر به زير به بغداد در آيد ، بدر از راه دجله به نعمانيه آمد و به ياران و غلامان كه با او مانده بودند دستور داد تا جنگ افزار از خود دور كنند و با كسى در نياويزند و امان نامه را كه ابو عمر براى او آورده بود به ايشان بنمود . در ميان اين راه پيمائى بود كه محمد بن اسحاق بن كنداجيق با گروهى غلام

--> [ ( 1 - ) ] M : گونه‌اى قايق نهرپيما . ن . ك . خ : 5 : 59 پانوشت .